تبليغاتX
تا بی نهایت...

تا بی نهایت...

in the neme of Alahe

سلام.............................

سلام چه طورید خوبید

دلم براتون یه ذره شده بود دیگه از این به بعد هفته ی یه بار قسم میخورم تا اون جا که بتونم حتما آپ کنم...

 

 

-------------------------------------------------------------

پسر بچه ی از خواهر بزرگترش پرسید:

آیا کسی واقعا می تواند خدا را ببیند.؟.. خواهر ش که مشغول کاری بود , با تندی پاسخ داد:

البته که نه نادان خدا آن بالا در آسمان هاست , و هیچکس نمی تواند او را بیند... .

مدتی گذشت پسر بچه سوال خود را از مادرش پرسید! مامان!؟!!!

آیا کسی تا به حال خدا را دیده است ؟ مادر با مهربانی پاسخ داد: نه پسرم خدا در قلبهای آدم هاست,اما هرگز کسی نمی تواند او را را ببیند .

پسر بچه تا حدودی راضی شد اما هنوز کنجکاو بود .!..

اندکی پس از آن پدربزرگش او را برای ماهی گیری به سفر برد پسر بچه دید هنگام غروب که صورت پدر بزرگش سرشار از مهربانی و آرامش خاطر است پرسید بابا بزرگ من قسد نداشتم که دیگر این سوال را از کسی بپرسم اما مدت زمان زیادی است که به آن فکر می کنم , اگر جواب آن را به من بدهی خیلی خوشحال می شوم.!..

آیا کسی ... ایا کسی واقعا توانسته خدا را ببیند؟

مدتی گذشت پیرمرد همان طور که نگاهش به غروب خورشید بود به نرمی پاسخ داد: پسرم من الان غیر از خدا هیچ چیز دیگری را نمی توانم ببینم .!..

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 14:49  توسط aRiaNa  | 

سلام دوستای عزیزم ببخشید که بی خبر رفتم نمی دونم کی می تونم بیام ولی اگه بتونم حتما میام همتون هم دوست دارم راسی آقا مجید اعتصاب هم نکردم سال آخرم امسال مامان بابا گفتن امسال کامپیوتر و نت کمپلت تعطیله تازه می خواستن سیم پاور هم وردارن 

از اونایی که هم برام نظر گذاشتن واقعا ممنونم و شرمندم که نتونستم جوابشون رو بدم  (مخصوصا از سرگردان - نومد - نیلوفر عزیز - آقا مجید -

و .... )

 

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 23:3  توسط aRiaNa  | 

سلام ماه مبارک رمضان رو تبریک می گم امیدوارم هر کسی اون چیزی روو که از خدا می خواد خدا تو ای ماه بهش بده

من خودم امسال برای اولین بار می خوام همه روزه هام رو بگیرم چون چند وقته خفن به خدا بدهکار شدم بلاخره باید یه جوری از خجالتش در بی یایم یا نه خداییش دیگه (فک کن) ؟آره دیگه خوب راسی برای همه ی دوستانی که به من لطف دارن از خدا می خوام که خواستشون رو مسلئه من بهشون بده

فعلا هم بابایدوستون دارم

اگر دوست داشتین ادامیه مطلب رو بخونن (بیشتر برای اون کسای که نظر خصوصی میدن که بدونن که من اسمم وقعا آریاناست یا چند سالمه و.... است)

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:18  توسط aRiaNa  | 

عشق...

دستمال کاغذی به اشک گفت قطره قطره ات طلاست

                 یک کم از طلای خود حراج می کنی؟

                 عاشقم با من ازدواج می کنی؟

                    اشک گفت : ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

                                         تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی!

                              توی ازدواج ما تو مچاله می شوی چرک می شوی و تکه ای زبا له می شوی
                                                                     پس برو و بی خیال باش
                       عاشقی کجاست !
                                                             تو فقط دستمال باش...
                                                         دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست
                                        گریه کرد و گریه کرد
                                                                   در تن سفیدو نازکش دوید خون درد
                                     آخرش دستمال کاغذی مچاله شد
                                                    مثل تکه ای زباله شد
                                                           او ولی شبیه دیگران نشد
                                      چرک و زشت مثل این و آن نشد
                                                             رفت اگرچه توی سطل آشغال
                                    پاک بودو عاشق و زلال
                                                      او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

                      چون که در میان قلب خود دانه های اشک داشت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:37  توسط aRiaNa  | 

بانگ بیداری...

کسی این را نمی داند

که آواز قناری هاچرا زیباست

قناری چه می گوید

من از هر کس که پرسیدم جواب او نه جز این بود

آواز قناری نغمه ی زیباست

خروس اما صدایش بانگ فرریاد است

خروس اما صدایش بانگ و فریاد است و زیبا نیست

قناری در قفس شاد است با دلگیر, این را کسی نمی دانست

خروس اما سحر گاه وقت یا بی وقت , صدایش یست

این را هر که دیدم خوب می دانست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 2:38  توسط aRiaNa  | 

یه کابوس...

یه شب خواب  دیدم

گوسفندا جمع شدند و راه افتادند بالغ ٬ بره ٬ نر وماده

نمی دونم کجا می رفتند ؛ بع بع شان مثل مارش نظامی بود .  وقتی به چهره ی آنها دقت کردم دیدم پر از کینه اند نمی فهمیدم چرا ؟ مگه اینا همون بره ها ی معصوم نیستند .

 رفتند تا رسیدن به یه غار

دیدم لونه ی گرگاست   مامان بابای گرگا تا صدای گوسفندا را شنیدن دوییدن بیرون ولی به سمت گوسفندا نمی رفتند رفتن توی یه غار دیگه . بعد دو تا گوسفند  از تو غار اومدن بیرون و قاطی گوسفندا شدند

گوسفندا رسیده بودند به لونه ی گرگا رفتند تو

صدا جیغ بچه گرگا اومد

مدتی بعد گوسفندا با قیافه ی پیروزمندانه از اونتو اومدند  بیرون

یکیشون می گفت این بود بهای خون بره های ما .

یه کابوس ..........

یه شب یه کابوس دیدم............................................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:42  توسط aRiaNa  | 

یه شعر زیبا.

 

دهان دختر زيبا تهي ز دندان است

كه هر شكسته دندان بهاي يك نان است

هيچ كس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نیست

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست

 

برگرفته از گروه

Hydroforum

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 12:46  توسط aRiaNa  | 

یه حقیقت واقعی ولی وحشتناک...

وای سلام بچه ها داره اشکم بعد از حدود ۱ سال در میاد امروز برادرم از توی گوشیش بهم یکه چیزی نشون داد که هنوز بعد از گذشت چند ساعت هنوز هنگ کردم می دونید برادرم چی بهم نشون داد یکی از همین ویدیو ها بود که از حریم زندگی دیگران گرفته می شه و حریم زندگیشون رو تحت تائثیر می ذاره اما این یکی خیلی با بقیه فرق داشت می دونید چی بود یه پسر بچه بود که شاید ۵ سال هم نداشت اونوقت نشسته بود تریاک می کشید و اونی که مثلا اسمش پدر بود و داشت از بچه اش فیلم می گرفت با افتخار از اون طفل معصوم می پرسید چی کار می کنی اون طفل معصوم هم با همون معصومیتش می گفت نشه میکنم و باباش هم می گفت پس بزن قدش اون طفلک می خواست از جاش بلند شه که شر س گیج رفت و افتاد

 

 

حلا دیگه شما بگید من که دیگه حالم داره بهم می خوره و سرم گیج می ره.... .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:41  توسط aRiaNa  | 

قطره های بارونی

یه روز تو آسمون کویر یه ابر اومد

ابر به قطره های معلق رسید

 براشون گفت من پسر دریام و پدر بارون

قطره ها بهش گفتند که چی

گفت وقتی باهم جمع شید ابر میشید

ابر بارون میشه

بارون جوب میشه

جوب رود میشه و رود دریا

گفتند دریا کجاست

گفت یه جایی که  توش یه چیزایی وول میخورند اسمشون ماهیه

جایی که تو تیرگی کفش صدای زندگی میاد

جایی که موجش تو رو میکنه و با خودش  می بره

جایی که ما متعلق به اونجاییم

دل قطره ها آب شد

گفتند چه جوری بریم دریا

گفت با من همراه شید

قطره های قصه  ما که شده بودند ابر حرکت کردند

رفتند و رفتند تا رسید روز رستاخیز

قطره ها پریدند پایین

پایین پایین پایین

خوردند زمین

جوب شدند رود شدند

رود که شدند یه سگ خوردشون

رفتند تویه جایی که دیدند چیزای کوچیک توش وول می خوره گفتند این هم از ماهی

رسیدن به رودش تیره بود از شبای کویر هم تیره تر

یه هو یه چیزی بردشون گفتند موجه

قطره ها فکر کردند دریایی شدند

سگ پسشون میداد

دریا ی سگ اون ها را نپذیرفته بود

قطره ها ناراحت بودن

دوباره بارون اومد

قطره های ما بازم جوب شدند بازم رود شدند

ولی این بار رود دو شعبه بود

رود تو شعبه ی اولش پر آب تر بود

یه هو یه قطره گفت این راه نزدیک تره (شعبه ی اول )

قطره ها ما دو دسته شدند

یه گروه از شعه ی اول یکی گروه از شعبه دوم

گروه دوم رفت تا به یه جنگل رسید

رود از جریان افتاده بود نه ماهی بود نه موج بود و تو تاریکیشم زندگی نبود

قطره گفتن کجاییم همونی که میگفت این راه نزدیک تره بهشون گفت رسیدین به منزل ابدیتون گنداب

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:23  توسط aRiaNa  | 

راز آدم و حوا

 

 

حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

 

«این سیب را بخور .»

 

حوا درسش را از خداوند آموخته بود، پس امتناع کرد.

 

مار اصرار کرد :

 

«این سیب را بخور تا برای شوهرت زیباتر بشوی»

 

حوا پاسخ داد :

 

« نیازی ندارم ، او که جز من کسی را ندارد.»

 

مار خندید: « البته که دارد ! »

 

حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه برد به کنار چاهی !

سپس گفت : « معشوقه ی آدم آن پایین است . آدم او را در آنجا مخفی

 

کرده است. نگاه کن ..!! »

 

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس

 

سیبی که مار به او پیشنهاد کرده بود را خورد...!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:18  توسط aRiaNa  |